هیکارو گِرو، یک پسر جوان از آدمکشهای خاندان «سَم» است که صدها سال سابقه دارند. او در دنیای خلافکاران بزرگ شده و به خاطر شغلش، خود را بیبهره از عشق و ازدواج میداند. اما یک روز بزرگان خاندان به او میگویند: «اگر تو ازدواج نکنی و وارث به دنیا نیاوری، خواهرت را مجبور میکنیم بچهدار شود.» هیکارو که نمیخواهد خواهرش به اجبار تن به این کار بدهد، تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود. او یک قرار ملاقات کاری با «می کینوساکی» دارد، یک کلاهبردار حرفهای که تخصصش فریب دادن آدمها برای ازدواج است. قرار بوده هیکارو می را بکشد، اما در کمال ناباوری به او پیشنهاد ازدواج میدهد. می که مردد میشود و قبول نمیکند، هیکارو از او میخواهد که حداقل به او یاد بدهد چطور یک همسر مناسب پیدا کند. می در ازای محافظت از خودش قبول میکند، حالا این دو نفر تشکیل یک تیم عجیب و غریب میدهند: یک قاتل بیتجربه در عشق و یک کلاهبردار عشق. نکته جالب: مِی در واقع مرد است. او گاهی به عنوان زن لباس میپوشد و خیلیها را هم گول زده، اما حقیقتش این است که یک پسر خوشتیپ است که در هر دو حالت (زنانه و مردانه) میتواند دل هرکسی را ببرد و جیب آنها را خالی کند.